وبسایت ناقص و بدترکیب کنسول ایران در کانادا هماره گزینه تلفن زدن برای کسب اطلاعات را امری عادی می کند. ساعات پاسخگویی تلفنی هم فقط روزهای دوشنبه تا جمعه از ساعت ۳ الی ۴ می باشد. فلذا من هم به تبع دیگر شهروندان محترم ایرانی مقیم کانادا که گذارشان به کار کنسولی می افتد، امروز از ساعت ۳ شروع به گرفتن شماره با اسکایپ کردم و بیست دقیقه ای هرچه گرفتم اگر شما در ایران روی آزادی را دیدید من هم اینجا پاسخی شنیدم. در عصبانیت مضاعف که همراه با بد و بیراه گفتن های پراکنده به فرهنگ چندهزار ساله ایرانی و نظام بروکراتیک و احمدی نژاد شروع شده بود، اسکایپ را در تلفن و کامپیوتر هم زمان لاگین کردم و شروع به تماس به خطوط مختلف کنسول کردم. روی تخت دراز کشیدم و سر در بالش فروبردم و قرقرهایم را درحالی که به روی شکم خوابیده بودم به بالش بیچاره می کردم . اسکایپ هم روی Auto Redial مشغول گرفتن شماره بود و نیم ساعتی که گذشت، تصمیم گرفتم بی خیال کنسول و تماس و اطلاعات و .. شوم. بلافاصله طبق عادت فیس بوک عزیز را باز کردم و بعد از رفرش شدن صفحه دیدم که دوستی نوشته بود: میلاد پیامبر مهر و دوستی مبارک باد.
بعد از صفی طویل که شرحش را به ویدیوی زیر می سپارم در حالی که خواب چشمانم را نیمه باز نگه داشته بود به انتهای صف رفتم تا قبل از تمام شدن مترو پس یکی برای خود اختیار کنم. صف به قدری طولانی بود که تا به حال شبیهش را ندیده بودم. هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود که شاهد مکالمه زیر بین دو ایرانی بودم:
-سلام چطوری
-سلام مرسی تو خوبی
-آره دیدم از سر صف رد شدی. خواستم بگم بیای سر صف
-نه بابا. وایسدم همینجا
-بیا بریم بابا
و اینگونه شد که خستگی و خواب در من دو چندان شد و خاطرم آمد که ایرانیها همه جا ایرانی هستند…
استاد فرانسوی با هیجانات تشدید شده مشغول شرح نقش پروپاگاندا در جنگ جهانی دوم بودند که تلفن یکی از دانشجویان با صدای نسبتا بلندی شروع به زنگ زدن کرد. استاد محترم که اصولا به اس ام اس زدن دانشجویانشان هم موقع تدریس حساسیت دارند و معمولا تذکر شفاهی می دهند، در پی این حادثه نامیمون مکثی فرمودند. اندکی چانه فرانسویشان را خاراندند و با لهجه فرانسویشان فرمودند: Put it on the vibrator.
هنوز جمله ایشان منعقد نشده بود که بمب خنده در کلاس منفجر شد. استاد متحیر که خون به صورتش دویده و گوش هایش در حال کباب شدن بود پرسید که چه چیز در کلام ایشان اینچنین اسباب شادی درونی دانشجویان گشته و همه را اینگونه کن فیکون کرده. دانشجویی نسبتا درشت با ته ریش زنگ زده و موهای عقب داده شده با صدایی رسا از ته کلاس در لا به لای خنده های پراکنده در کلاس توضیح داد که در گفتار، برای اشتباه نشدن Vibrator زنانه با Vibrator موبایل از جمله Put it on vibrates استفاده می کنند و نه آنچه ایشان گفته بود.
استاد فرانسوی تاریخ جنگ جهانی دوم در حاشیه تدریس درگیری آمریکا و ژاپن در Pearl Harbor اقدام به نمایش صحنه های از فیلمی با همین نام نمود اما تنها به ۸ دقیقه صحنه ی بمباران شدن آمریکاییها توسط نیروی هوایی ژاپن بسنده کرد و با نظر پرانی و به سخره گرفتن روحیه هالیوودی حاکم بر فیلم و قهرمان پرور آمریکایی، خنده دسته جمعی دانشجویان را در هنگام نمایش فیلم برانگیخت.
مهاجرت کردن به کشوری آزاد و درآمد خوب داشتن و زندگی بی دغدغه کردن در مقایسه با زندانی بودن و بازجویی شدن و نا امنی شغلی و اجتماعی و روانی اسمش تبعید نیست. تبعید مجازات است نه انتخاب زندگی در بهشت برین.
تمت۰
دو سال از بهمن سرد و تلخ ۸۶ سپری می شود. معنی رفتنت را بر باد رفتن آرزوهای به ثمر ننشسته ات تصویر می کردم و آغوش سرد خاک را نه فقط برای تو که برای آزادی و حقیقت گشوده می یافتم. زمانه تلخی بود. دیوانگان مست از قدرت چنان می تاختند که رنگی جز سیاهی در افق پهن دشت ایران نظاره نمی شد. همانهایی که سالها بعد از رقم زدن دوران طلایی مطبوعات هر هفته به بیدادگاه مرتضوی می خواندنت و مهرورزیشان را با انفصال از خدمتت عرضه کردند. توهم قداست و کم خردی و کوته بینی این جماعت، میدان رقابتی آفریده بود برای بی آبرو کردن ایران و ایرانیان در منظر جهانیان.
بغض تلخ نبودنت را فرو می خوردم و ندیدن این روزهای تباهی سرزمینمان را به خود دلداری می دادم.
هنگامه انتخابات رسید. مردمان ایرانزمین یکدل شده بودند تا فلک را سقف بشکافند و طرحی نو دراندازند. ای کاش بودی و می دیدی شور جوانانی که از راه آهن تا تجریش را یکپارچه سبز کرد . گویی نسیم آزادی دوباره سر وزیدن داشت. مردم برای بار پنجم هم ایستادند و گفتند و نوشتند آزادی. اما روزهای دلخوشی و امیدواری به درازا نکشید. تمامیت خواهان ورق جدیدی را رو کردند و آرای ملت را چنان با بی شرمی مصادره کردند که خشم فروخورده سالهای محنت مهرورزی به اعتراضی عظیم بدل گشت. نیک به یاد آوردم آنکه هماره می گفتی روند آزادی خواهی و اصلاحات در این مملکت بی بازگشت است. میلیونها مرد و زن و پیر و جوان ملبس به جامگان سبز، هفته ای بعد چنان فریادی از سکوت برآوردند که پایه های حکومت استبداد شروع به لرزیدن گرفت. مرد فصل الخطاب که آغازگر پایان خود شده بود از سایه امنش خروج کرد و متقلب بدمست انتخابات در نخستین تریبونش، ملت بزرگ ایران را خس و خاشاک نامید. دوستانت را جملگی دستگیر کردند و صدها بار شکر خدای به جا آوردم که روزهای سخت زندان را تجربه نکردی. تیاتر محاکمه یارانت را ناشیانه کارگردانی کردند و چه کم می دانستند که آزادی خواهان این مرز و بوم در دادگاهی به وسعت ایران محاکمه می شوند چه خوش گفتی نظامی که بر زمین جبر و ستم دانه می کارد، حاصل کین برداشت می کند. . . مردم سبز ایران طی هفت ماه اخیر بارها و بارها به خیابان ها آمدند تا آزادی را فریاد بزنند اما در حیرت و ناباوری پاسخشان را با باتوم و فشنگ و بازداشت های گسترده دادند. در مجلس ششم بانگ برداشتی که باید خرسند باشیم که در هزاره سوم به سر می بریم. عصری که به همت انسان جهان چنان کوچک شده است و معرفت چنان گسترده که ندای مظلومان اگر چه به آنها ظلم می شود به گوش همگان می رسد. پدر عزیز تر از جانم. ندای ندای مظلوم را جهانیان شنیدند و دیدند و خون پاک او و سهراب و صدها جوان دیگر نمادی شد از ایستادگی و آزادگی و شجاعت. گفته ات برای همیشه بر ذهنم نقش بسته که گردونه تاریخ از جاده تنگ واقعیت عبور می کند. جاده ای که به همت هموطنانمان انتهایش پیروزی و آزادی خواهد بود. این واگویه را با شعری از شفیعی کدکنی شاعر محبوبت ناتمام رها می کنم:
بر درخت زنده بی برگی چه غم/ وای بر احوال برگ بی درخت